بچه هاي چابهار
بچه های چابهار


صفحه نخست
بايگاني شده ها
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي ها
صفحه خانگي شود

نويسنده وبلاگ
farzad
milad

بازديد کنندگان

ميلاد ميلاد hizome_atashe_jahanam

فرزاد فرزاد

لينک دوستان
دختر بچه
چيتوز
اقيانوس اشك
دنیای بی معنی
پرسپوليس
دوست يابي
جیگی و نانای
وبلاگ موزيك
هواداران رم
مرگ عشق
وبلاگ سميرا
شیطون بلا
دردونه ی بابا
عشق فراموش شده
تاپ گل
دوست يابي بچه هاي ايران
خريد اينترنتي
علي آويزوون
rap 0545
معني واقعي عشق
وبلاگ بهار
گل رز

آمار و خروجي وبلاگ
  RSS 2.0  


لوگو دوني
وبلاگ فارسي

مجنون لیلی ای بودم. حیف و صد حیف که لیلی لیلی نبود

نفرینت می کنم و بدترین ارزوهارو برات دارم.


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


سلام به همه معذرت اگه دیر به دیر مطلب می نویسم اخه هم من مشهدم درگیر داشنگاهم هم میلاد زاهدان دانشگاهه برا همین وقت نمی شه اگه از بچه ها کسی دوست داره کمک کنه تا وبلاگ مثل قبل جون بگیره بهم ÷ی ام بده یا تو این قسمت نظر بده نظر بده بهتره اخه ای دیم هک شده

اینم ای دیمه هرکدوم که راحت تر بودین

farzad_romanista2

قربون همهخجالت


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


نیش عقرب

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

 


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :

 "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم".

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

 


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


گفت: کسی‌ دوستم‌ ندارد. می‌دانی‌ چقدر سخت‌ است، این‌ که‌ کسی‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو برای‌ دوست‌ داشتن‌ بود که‌ جهان‌ را ساختی. حتی‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هیچ‌ نگفت.
گفت: به‌ پاهایم‌ نگاه‌ کن! ببین‌ چقدر چندش‌آور است. چشم‌ها را آزار می‌دهم. دنیا را کثیف‌ می کنم.آدم‌هایت‌ از من‌ می‌ترسند. مرا می‌کُشند برای‌ این‌ که‌ زشتم. زشتی‌ جرم‌ من‌ است.
خدا هیچ‌ نگفت.
ادامه داد : این‌ دنیا فقط‌ مال‌ قشنگ‌هاست. مال‌ گل‌ها و پروانه‌ها. مال‌ قاصدک‌ها. مال‌ من‌ نیست.
خدا گفت: چرا، مال‌ تو هم‌ هست.
خدا گفت: دوست‌ داشتنِ‌ یک‌ گُل، دوست‌ داشتنِ‌ یک‌ پروانه‌ یا قاصدک‌ کار چندان‌ سختی‌ نیست. اما دوست‌ داشتن‌ یک‌ سوسک، دوست‌ داشتن‌ «تو» کاری‌ دشوارست.
دوست‌ داشتن، کاری‌ست‌ آموختنی؛ و همه، رنج‌ آموختن‌ را نمی‌برند.
ببخش، کسی‌ را که‌ تو را دوست‌ ندارد، زیرا که‌ هنوز مؤ‌من‌ نیست، زیرا که‌ هنوز دوست‌ داشتن‌ را نیاموخته، او ابتدای‌ راه‌ است.
مؤ‌من‌ دوست‌ دارد. همه‌ را دوست‌ دارد. زیرا همه‌ از من‌ است. و من‌ زیبایم. من‌ زیبایی‌ام، چشم‌های‌ مؤ‌من‌ جز زیبا نمی‌بیند. زشتی‌ در چشم‌هاست. در این‌ دایره، هر چه‌ که‌ هست، نیکوست.
آن‌ که‌ بین‌ آفریده‌های‌ من‌ خط‌ کشید، شیطان‌ بود. شیطان‌ مسؤ‌ول‌ فاصله‌هاست.
حالا، قشنگ‌ کوچکم! نزدیکتر بیا و غمگین‌ مباش.
قشنگ‌ کوچک‌ نزد خدا رفت‌ و دیگر هیچ گاه‌ نیندیشید که‌ نازیباست.


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


قرار با خدا

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی  جواب نمیده؟

یهو یه صدای  مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
 
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
 چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
 
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 میلاذ

 


بچه هاي چابهار : ساعت 12:13 در چهارشنبه، 8 آذر، 1385


-